تبليغاتX
وب نوشت های یک بیکار
 رای
من راي نميدهم ؛ تو راي نميدهي ؛

 

 او راي مياورد.

 

پس من راي ميدهم ؛ تو راي ميدهي ؛

 

                                                           تا او راي نياورد

|+| نوشته شده توسط پیاده در یکشنبه 10 خرداد1388  |
 پیشنهاد صمیمانه
اول از همه بگم که این پیشنهاد از خودم نیست و دزدیه (بعدا حرف پیش نیاد):

آقای دکتر!

جناب احمدی نژاد!

صمیمانه و به عنوان یک ایرانی که آینده براش مهمه پیشنهاد

 میکنم از ادامه کاندیداتوری انتخابات انصراف

بدید تا حریفتون رو (حالا هر کی که هست) از امتیاز عدم محبوبیت

خودتان محروم کنید کما اینکه خودتون دور قبل از امتیاز عدم

 محبوبیت آقای هاشمی شدیدا بهره بردید.

 

|+| نوشته شده توسط پیاده در یکشنبه 10 خرداد1388  |
 برخیز
من اگر برخیزم

 

تو اگر برخیزی

 

همه بر می خیزند

 

من اگر بنشینم

 

تو اگر بنشینی

 

                                             چه کسی برخیزد؟

|+| نوشته شده توسط پیاده در یکشنبه 10 خرداد1388  |
 فارسی را پاس بداریم
بنویسم:

 

میر حسین

 

بخوانیم:

احمدی نژاد

                                         فارسی را پاس بداریم...

|+| نوشته شده توسط پیاده در شنبه 9 خرداد1388  |
 حمایت
ما جامعح عندیشمندان و دکطر ها به آغای دکطر مهمود اهمدی نجات رعی میدحیم.

دکطر الی کردان فارغ التهثیل دانشگاه آکثفورت و رئیص مرکض جئل اصناد کشور

|+| نوشته شده توسط پیاده در جمعه 8 خرداد1388  |
 چند لحظه تفکر
بهتر نیست به جای این همه بحث وجدلهای بی ثمر انتخاباتی کمی بیشتر به این روایت بیاندیشیم؟

الناس بملوکهم اشبه من آبائهم

مردم به روسایشان شبیه ترند تا به پدرانشان

دوست تر میدارید شبیه کدام نامزد باشید؟

|+| نوشته شده توسط پیاده در جمعه 8 خرداد1388  |
 چرا کروبی؟
تجربه این چند سال پس از انقلاب نشان داده که هر کس رییس جمهور شود تغییر زیادی در کیفیت زندگی مردم  دیده نمی شود.

و همینطور روانشناسان میزان نشاط در زندگی  را  در احساس خوشبختی افراد  موثر می دانند.

با این دو مقدمه بهترین نتیجه این است که به کروبی رای بدهیم تا حد اقل چند سالی بخندیم.

البته پرزیدنت فعلی هم ید طولایی در خنداندن مردم دارند ولی به دلایل استراتژیک رای دادن به ایشان اصلا توصیه نمی شود.

یکی از مهم ترین این دلایل این است که کارهای طنز رییس جمهور فعلی در حقیقت فاجعه هایی است که به خاطر شدید بودن و بسیار غریب بودن آن ناخود آگاه گل خنده را بر لبهای ما می رویاند مثل طنز نود شبی  یا بهتر بگویم فاجعه ملی کردان.

پس بهتر است با نگرشی مثبت به کروبی رای بدهیم تا اقلا طنز سالمی داشته باشیم.

همین قضیه خواب شب انتخابات را ببینید چهار سال است که مردم را می خنداند بدون هیچ فاجعه ای.

عمیقا برای آقای کروبی موفقیت در انتخابات را آرزومندم.

|+| نوشته شده توسط پیاده در پنجشنبه 7 خرداد1388  |
 سلام

خزان که قسمت ما شد بهار مال شما

 

دلم به یاد تو افتاد سلام حال شما؟

|+| نوشته شده توسط پیاده در پنجشنبه 7 خرداد1388  |
 زنده باد

با همه ارادتی که به سرآلکس وگاس

 

هیدینگ دارم وبا وجودهمه ناراحتی

 

وعصبانیتی که از ضعف داوری بازی

 

نیمه نهایی داشتم ولی امشب

 

 شدیدا از پیروزی گواردیولا خوشحال

 

شدم. 

 

گواردیولا به ما نشان داد که پیروزی

 

 یک شبه هنوز هم رویا نیست.

 

زنده باد گواردیولای بزرگ!

................................

|+| نوشته شده توسط پیاده در پنجشنبه 7 خرداد1388  |
 کودکان
مردم لرستان برای همدردی با مردم غزه کودکان خود را به گلوله بستند!
|+| نوشته شده توسط پیاده در چهارشنبه 6 خرداد1388  |
 استعفا

در پی پخش سخنرانی اخیر دکتر

 

احمدی نژاد از تلویزیون پینوکیو

 

رسما از مقام خود استعفا داد.

 

|+| نوشته شده توسط پیاده در چهارشنبه 6 خرداد1388  |
 دوچیز
علی (ع):

دو چیز انسان را هلاک میکند

 

ترس از فقر

 

و

 

طلب فخر

|+| نوشته شده توسط پیاده در سه شنبه 15 اردیبهشت1388  |
 کوتاه کوتاه
زن و مرد جواني به محله جديدي اسبا‌ب‌کشي کردند. یک روز  ضمن صرف صبحانه، زن متوجه شد که همسايه‌اش درحال آويزان کردن رخت‌هاي شسته است.  گفت:
«لباسهایش چندان تميز نيست. انگار نميداند چطور لباس بشويد. احتمالآ بايد پودر لباس‌شويي بهتري بخرد.»
همسرش نگاهي کرد اما چيزي نگفت.
هربار که زن همسايه لباس‌هاي شسته‌اش را براي خشک شدن آويزان مي‌کرد زن جوان همان حرف را تکرار مي‌کرد تا اينکه حدود يک ماه بعد، روزي از ديدن لباس‌هاي تميز روي بند رخت تعجب کرد . به همسرش گفت:
«انگار  ياد گرفته چطور لباس بشويد. مانده‌ام که چه کسي درست لباس شستن را يادش داده!»
مرد پاسخ داد: «من امروز صبح زود بيدار شدم و پنجره‌هايمان را تميز کردم!»

|+| نوشته شده توسط پیاده در دوشنبه 5 اسفند1387  |
 یه رباعی از جلیل صفر بیگی

از دست زمانه تیر باید بخوری

 

دائم غم ناگزیر باید بخوری

 

صد مرتبه گفتم عاشقی کار تو نیست

 

بچه!تو هنوز شیر باید بخوری

 

|+| نوشته شده توسط پیاده در چهارشنبه 30 بهمن1387  |
 مزاحم تلفنی
یه کسی میگفت:

یه روز صبح که داشتم به طرف محل کارم میرفتم موبایلم زنگ زد.

گوشی رو برداشتم دیدم فوت میکنه.

 گفتم تو پسری یا دختری؟ فوت کرد.

گفتم اگه پسری یه فوت بکن اگه دختری دوتا.   دوتا فوت کرد.

گفتم خوشگلی یا نه؟

 اگه هستی یه فوت بکن اگه نیستی دوتا. یه فوت کرد.

گفتم اهل دوستی هستی یا نه ؟ اگه هستی یه  فوت بکن اگه

نیستی دوتا.

یه فوت کرد.

گفتم میای قرار بذاریم؟

اگه میای یه فوت بکن اگه نمیای دوتا.

یه فوت کرد.

گفتم من فردا ظهر برای ناهار توی فلان رستوران منتظرتم.

اگه میای یه فوت بکن اگه نمیای دو تا.

یه فوت کرد.

فردا ظهر خرم و خندون لباس تمیز پوشیدم. ادکلنم زدم.

داشتم  راه می افتادم به سمت رستوران. خانمم گفت:

هان ؟ چیه؟ تیپ زدی؟ ناهار نمیای خونه؟

اگه  میای یه  فوت کن اگه نمیای دو تا فوت کن.

|+| نوشته شده توسط پیاده در چهارشنبه 30 بهمن1387  |
 باز هم از فاضل نظری

راه پیدا کردن گنج جهان جز رنج نیست

                                 رنج آن را راست میگویند اما گنج نیست

گاه می افتد به خاک و گاه می غلتد به رود

                                    هیچ رازی  در فرو افتادن نارنج نیست

 

 

گاه سربازی شجاع و گاه شاهی نا امید

                        روز وشب چیزی به جز تکرار یک شطرنج نیست

در کف بازار دنیا عمر خود را باختی

                           سکه ها را جمع کن دعوای چار و پنج نیست

 

 

            باید از بهتی که چشمم داشت قلبش می شکست

             چشم پوشی کن که این آیینه  حیرت سنج نیست

 

|+| نوشته شده توسط پیاده در سه شنبه 29 بهمن1387  |
 راننده تاکسی

مسافر تاکسی آهسته روی شونه‌ی راننده زد، چون می‌خواست ازش یه سوال بپرسه… راننده جیغ زد، کنترل ماشین رو از دست داد… نزدیک بود که بزنه به یه اتوبوس… از جدول کنار خیابون رفت بالا… نزدیک بود که چپ کنه… اما کنار یه مغازه توی پیاده رو متوقف شد… برای چند ثانیه هیچ حرفی بین راننده و مسافر رد و بدل نشد… سکوت سنگینی حکم فرما بود، تا این که راننده رو به مسافر کرد و گفت: "هی مرد! دیگه هیچ وقت این کار رو تکرار نکن… من رو تا سر حد مرگ ترسوندی!" مسافر عذرخواهی کرد و گفت: "من نمی‌دونستم که یه ضربه‌ی کوچولو اینقدر تو رو می‌ترسونه" راننده جواب داد: "نه تقصیر تو نیست… امروز اولین روزیه که به عنوان یه راننده‌ی تاکسی دارم کار می‌کنم… آخه من 25 سال راننده‌ی ماشین جنازه کش بودم…!"

|+| نوشته شده توسط پیاده در سه شنبه 29 بهمن1387  |
 
سلام به دوستای گلم!

اون شعری بود که چند روز پیش براتون یه بیتشو گذاشته بودم امروز همه شو براتون میذارم.

خیلی قشنگه مطمئنم خوشتون میاد!

به خدا عشق به رسوا شدنش مي ارزد
و به مجنون و به ليلا شدنش مي ارزد

دفتر قلب مرا وا کن و نامي بنويس
سند عشق به امضا شدنش مي ارزد

گر چه من تجربه اي از نرسيدن هايم
کوشش رود به دريا شدنش مي ارزد

کيستم!باز همان آتش سردي که هنوز
حتم دارم که به احيا شدنش مي ارزد

دل من در سبدي عشق به نيل تو سپرد
نگهش دار به موسي شدنش مي ارزد

سالها گرچه که در پيله بماند غزلم
صبر اين کرم به زيبا شدنش مي ارزد

|+| نوشته شده توسط پیاده در پنجشنبه 24 بهمن1387  |
 اگه بیکاری بشین یه چایی با هم بخوریم

  _                                   _
  _|_|___________________|_|_
 |__:_____________________:__|
 |__:_____________________:__|
 |___________________________|
   |_|___________________|_|
  \__.___________________.__/
 \__._____________________.__/
\____________________________/
   | |_|                             |_| |
   | |                                    | |
   | |                                    | |
   |_|                                   |_|

|+| نوشته شده توسط پیاده در پنجشنبه 24 بهمن1387  |
 از فاضل نظری

  از باغ می برند چراغانی ات کنند                          تا کاج جشنهای زمستانی ات کنند

  پوشانده اند صبح تو را ابرهای تار                          تنهابه این بهانه که بارانی ات کنند

یوسف به این رها شدن از چاه دل مبند                   این بار میبرند که زندانی ات کنند

ای گل گمان مکن به شب جشن میروی               شاید به خاک مرده ای ارزانی ات کنند

یک نقطه بیش فرق رحیم و رجیم  نیست             از نقطه ای بترس که شیطانی ات کنند

 آب طلب نکرده همیشه مراد نیست                  گاهی بهانه ایست که قربانی ات کنند     

|+| نوشته شده توسط پیاده در چهارشنبه 23 بهمن1387  |
 
 
بالا